خام بدم، پخته شدم، سوختم...   


 انتهای آن جاده زرد باغی بود بزرگ و من مثل همیشه اجازه ورود نداشتم، فقط میتوانستم بایستم آنجا و زل بزنم به آدمهایی که راحت می رفتند توی باغ و بعد برایم دستهایشان را تکان می دادند انگار می خواستند لج من را در بیاورند. چند بار در این سالها خواب آن باغ را دیده ام؟ خیلی...خیلی...
امروز دوبالی که آن فرشته قبل از مرگش به من هدیه داده بود روی شانه هایم سنگینی می کرد.همه چیز بخار شد همه آدمها ابر شدند. سنگهای سفید و سیاه درخشیدند. من گم شدم بین سنگها من گم شدم بین اشباح. من روی سنگی خوابیدم. من به کسی که آن طرف سنگ بود حسادت کردم خیلی... خیلی...
دردناکتر زمانی بود که باید آرزوهای مرده ام را دفن می کردم. آنقدر آرزوی مرده دارم که گاهی فکر می کنم آیا به راستی من زندگی کرده ام یا فقط دوست داشته هایم را و یا آرزوهایم را دفن کرده ام.
چیزی که تو بدان رستگاری می گویی... برای من تنها و تنها...
خاکسپاریست

خاکسپاری "من" در درون خودم.

.جایی ایستاده‌ام که سرم را هر طرف می‌کنم باد به صورت‌ام می‌خورد
نه می‌توانم حرف بزنم،
نه می‌توانم اشک نریزم.

مثل افتادن است. انگار در حال سقوط از بالای یک بلندی هستی – یک کوه. یک پل. یک ساختمان چندساله. یک دیوار آجری. همه چیز در لحظه صفر می­شود . همه چیز با تو از بالا می­افتد، می­شکند، سقوط می­کند. گاهی حتی افتادن خودت را در یک آینه­ی بزرگ می­بینی و دست­وپا زدن و معلق ماندنت را تماشا می­کنی.[کاش نمی­دیدم]. بعد، بلند می­شوی، تکه­تکه­هایت را از روی زمین جمع می­کنی. خون تازه را از گوشه­ی لبت پاک می­کنی. لبخند می­زنی. پاهایت را به خودت بند می­کنی. راه می­روی.

 

 

زندگی به عریانی استخوان است.

لینک
چهارشنبه ۱ دی ،۱۳۸٩ - تنها

   مکالمه در خواب   

وسط هیر و ویری دیشب خواب یه مکالمه رو دیده ام با مامانم:
-آدم باید با یه نفری سکس داشته باشه که دوستش داره.
-خیر. آدم باید سکس داشته باشه چون سکس رو دوست داره!!!

خودم مونده ام در استدلال به این متقنی که شک دارم در عالم بیداری به این سرعت به ذهنم می اومد. وزیر وکیلی چیزی اگه بودم بایدسخنرانی هام رو توی خواب ترتیب می دادم بشه قشنگ مباحثه و استدلال کنم.

و…اینجور که از این خوابه بر میاد بعد از سالها هنوز بالغ و کودک و والد بنده سر این موضوع ساده ی سکس و همخوابه ی آدم با همدیگه دعوا دارند!

لینک
چهارشنبه ۱ دی ،۱۳۸٩ - تنها

   خدایا کمکم کن   

پلکانی گذاشتم تا به خدا برسم.... اما نیمه ی راه افتادم....

دوباره راهم را آغاز کردم.... باز افتادم

چند بار این کار را تکرار کردم اما افتادم

آخر فریاد زدم و گفتم:

خدایا من می خواهم به تو برسم چرا این چنین میکنی؟

خدا گفت می خواهم ببینم تا چه حد مرا دوست داری؟....

گفتم: چگونه؟.... گفت: آنقدر تورا به زمین انداختم تا تو اعتراض کنی

و هر وقت تو این چنین کردی فهمیدم

که تو همانقدر مرا دوست داری....

گفتم: نه خدا اینگونه نیست...گفت: هست...

چون اگر مرا دوست داشتی هر چقدر هم می افتادی

باز به خاطر من و عشق من هیچ نمی گفتی...

خدایا کمکم کن تا به تو برسم 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:27 توسط مرضیه | 5 نظر
لینک
چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٧ - تنها

       

این وبلاگ متعلق به مرضيه می باشد
لینک
دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦ - تنها